جمعه, 29 خرداد 1394 ساعت 11:02

یک سید بهشتی در ماشینی قدیمی

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

یک سید بهشتی

 

شاید اون یک فرشته بود که خدا از بهشت فرستادش تا به من کمک کند...

 

 

 

برادرم جعفر، یک موتور گازی داشت که از وقتی رفته بود زندان، من ازش استفاده می‌کردم. صبح با همان موتور، و همراه چند نفر از بچه‌ها، راه افتادیم طرف بهارستان. تا وقتی که رسیدیم آن‌جا و توانستیم مدرسه‌ی رفاه را پیدا کنیم، ظهر شد. ظهر هم فهمیدیم که امام دیگر تا فردا صبح ملاقات ندارند.

با این‌که حالم گرفته شد، ولی ناامید نشدم. گفتم: ان شاء الله روزهای بعد می‌آیم و آقا را زیارت می‌کنیم.

در راه برگشت، در یکی از خیابان‌های همان اطراف که خلوت بود و کم رفت و آمد، بنزین موتورم تمام شد. رفقای دیگر هم با موتور آمده بودند، ولی آنها زودتر رفته بودند.

چون آن نزدیکی پمپ بنزین نبود، چاره‌ای نداشتم جز این‌که صبر کنم تا بلکه بتوانم از ماشین‌های عبوری بنزین بگیرم.

چهل، پنجاه دقیقه معطل شدم. آخرش در کمال ناامیدی، تصمیم گرفتم موتور را بگیرم دستم، و آن‌قدر پیاده گز کنم تا بالاخره به یک پمپ بنزین برسم. درست در همین لحظه‌ها، دیدم یک ماشین پژوی سفید رنگ و قدیمی، پیچید توی خیابان.

نور امیدی در دلم تابیده شد. شروع کردم به دست تکان دادن. برخلاف انتظارم، نگه داشت. انگار تازه فهمیدم راننده‌اش یک سید روحانی است. یک سید زیبا بود و با هیبت، و صورتی نورانی داشت.صدایش هم مثل چهره‌اش با هیبت بود. جواب سلامم را که داد، پرسید:

  • چی شده؟

با یک حالت زار و نزاری گفتم:

  • بنزین موتورم تموم شده.

نگاهی به ساعتش کرد. گفت:

  • می‌تونم به‌ات بنزین بدم.

پیاده شد. عبایش را درآورد و گذاشت داخل ماشین. در صندوق عقب را باز کرد. یک تکه شلنگ و یک چهار لیتری خالی درآورد. با یک دنیا خجالت و شرمندگی، رفتم که آنها را ازش بگیرم. نداد. گفت:

  • خودم بنزین می‌کشم.
  • آخه این‌جوری که بده حاج آقا!
  • نه! هیچ بدی‌ای نداره.

بنزین‌ها را که در باک موتور خالی کردم و چهار لیتری را دادم به‌اش، گفت:

  • خونه‌تون کجاست، پسرم؟
  • طَرَشت.

طرشت جایی بود دورتر از میدان آزادی

پرسید:

  • پس این‌جا چه کار می‌کنی؟

جریان دیدار دیروز را برایش توضیح دادم و گفتم:

  • امروزم اومده بودیم آقا رو زیارت کنیم که قسمت‌مون نشد. نمی‌دونم بازم می‌تونم امام رو ببینم یا نه؟

لبخندی زد و گفت:

  • چون نیتت پاکه، ان شاء الله حتما بازم امام رو می‌بینی؛ اگر ایشون رو دیدی، سلام من رو هم به‌شون برسون.

خداحافظی کرد و سوار ماشین شد. همین که خواست برود، پرسیدم:

  • ببخشین، اسم شما چیه؟

گفت: بهشتی هستم؛ و رفت.

من که تا آن موقع، نام خانوادگی یا اسم این‌طوری نشنیده بودم، تعجب کردم. توی عالم نوجوانی با خودم گفتم:

  • شاید اون یک فرشته بود که خدا از بهشت فرستادش تا به من کمک کند؛ برای همین هم گفت بهشتی هستم!

دو، سه روز بعد، موفق شدم برای بار دوم، حضرت امام را زیارت کنم. آن روز وقتی رسیدم که ایشان برای جمعیت زیادی، مشغول سخن‌رانی بودند.

همان اول کار، از چیزی که دیدم، در جا خشکم زد؛ روحانی‌ای که به من بنزین داده بود، درست کنار امام نشسته بود. حیرت زده گفتم:

  • اون بهشتیه!

مردی که کنارم ایستاده بود، چپ چپ نگاهم کرد. گفت:

  • بهشتی چیه؟! بگو آیت الله بهشتی.

ذوق و شوقم هر لحظه بیشتر می‌شد. گفتم:

  • هر کی هست، خیلی آدم باحالیه؛ دو، سه روز پیشا به من بنزین داد.

بعد هم از همان مرد پرسیدم:

  • حالا این‌جا چه کار می‌کنه؟

این بار با نگاه مرد پر از تعجب شد. گفت:

  • پسر جان! ایشون یکی از یارای نزدیک امامه، کلی برای انقلاب زحمت کشیده.

بعد از آن، بیشتر از آن‌که حواسم به سخن‌رانی حضرت امام باشد، محو تماشای آیت‌الله بهشتی شدم. سخن‌رانی که تمام شد، خیلی سعی کردم بروم پیش آیت‌الله بهشتی و از نزدیک ببینمش، ولی فشار جمعیت نگذاشت.

آن روز، چیزهای دیگری هم راجع به آن بزرگ‌وار شنیدم؛ مثلا این‌که به چهار زبان تسلط دارد، یا این‌که چند مدرک دارد، و یا این‌که در برخی کشورهای اروپایی، مثل آلمان، چه کارهایی به نفع اسلام و انقلاب کرده است.

موقع بیرون رفتن از مدرسه‌ی رفاه، با خودم می‌گفتم:

  • وقتی یاران امام این‌قدر تواضع داشته باشند، خود امام چه تواضعی دارند؟

 

 

با استفاده از:

خاطرات آقای عباس حسین‌مردی از کتاب حکایت زمستان

عاکف، سعید؛ حکایت زمستان؛ مشهدمقدس: ملک اعظم، 1387. صص 23-27

 

آخرین ویرایش در چهارشنبه, 03 تیر 1394 ساعت 12:28
محتوای بیشتر در این بخش: « خونی بر روی فرش و نگاه زهرا

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

محبوب‌ترین‌ها

آخرین مطالب

خبرنامه‌ی والعادیات

هر هفته درس‌ها را در رایانامه خود داشته باشید. راستی جمعه‌ها پوشه هرزنامه خود را نیز نگاه کنید!