چهارشنبه, 27 خرداد 1394 ساعت 10:02

خونی بر روی فرش و نگاه زهرا

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نگاه فاطمه

 

خونی را که از لای انگشت‌هام می‌زد بیرون می‌ریخت روی فرش فقط من می‌دیدم و زهرا‌.

 

 

منصوری می‌گفت «‌... گرفتیم دست‌هاش را بستیم نگذاشتیم - که نتواند برود جلو -. پاهاش را هم می‌خواستیم ببندیم که گفت زحمت بی‌خود نکشید. اسم من توی لیست این عملیات آمده. گفتم نمی‌گذارم مفت و مسلم از دست همه‌مان بروی. گفت تمام رفیق‌هامان شهید شده‌اند، دیگر روم نمی‌شود زنده بمانم قسمت می‌دهم.»

می‌گفت «ترکش به گردنش خورد افتاد‌. یک جایی هم افتاد که از شدت آتش نمی‌توانستیم برویم بیاورمیش‌. صد قدم بیش‌تر با‌مان فاصله نداشت‌. منتها نمی‌شد رفت‌. سینه خیز رفتیم آوردیمش‌...»

دلم برای دخترک محمود آتیش گرفت‌، زهراش‌، که وقتی محمود رفت فقط یک سال و نیمش بود همه‌اش شیرین‌کاری می‌کرد با تفنگی که محمود براش خریده بود و سینه خیزی که یادش داده بود و تیری که با دهانش در می‌کرد‌.

تا آوردندش رفتم بالای سرش دیدنش

گفتم‌«‌آمدی بالاخره بابا‌؟‌»

نشستم با موهای سرش بازی کردم حس کردم این بچه دارد بم می‌خندد‌. آن خنده را خیلی‌ها دیده‌اند‌. می‌توانید بروید ازشان بپرسید‌.

بوسیدمش گفتم‌«‌نمی‌گذارم کسی اشکم را ببیند بابا‌. مطمئن باش‌.‌»

گریه نکردم‌. حتی گفتم‌، برای همه و بلند‌«‌من افتخارم این‌ست که محمود خودش و خانواده‌اش را سرافراز کرد جلو دوست و آشنا و مردم ایران‌. گریه پس جاش این‌جا نیست‌. اگر هم اشکی هست برای این است که چرا نمی‌توانیم مثل محمود و دوست‌هاش باشیم‌.‌»

.

.

.

یک هفته‌ای می‌شد که محمود شهید شده بود. آن روز عکسی ازش آوردند گذاشتند توی اتاق. مرا یاد بچگی‌هاش انداخت. یاد روزهایی که می‌بردمش نانوایی برام چیز می‌فروخت. یاد خنده‌هاش، دویدن‌هاش، بازی‌هاش، شعار دادن‌هاش، نیامدن‌هاش، زخم‌هاش، فرار کردن‌هاش. تکیه دادم به دیوار، دست کشیدم روی خنده‌ی عکس گفتم «‌باید هم بخندی حالا که رفته‌ای به آرزوت رسیده‌ای‌.‌»

می‌خواستم بخندم‌، آماده هم بودم‌، که دخترکش زهرا آمد توی اتاق‌، تفنگ پلاستیکی‌اش را گرفت طرفم‌، با دهانش شلیک کرد گفت‌«‌کشتمت بابا‌. بمیر حالا یعنی‌.‌»

نگاهش کردم ‌. تیرش خورده بود به قلبم‌. زانو زدم‌، دست گذاشتم روی قلب خونینم‌، درد کشیدم‌، زجر کشیدم‌، گفتم مردم‌، تا ببینم زهرا می‌خندد‌. خندید‌. لذت برد مرا کشته‌. و من داشتم گریه می‌کردم‌. با هق‌هق و صدای بلند و دستی که روی قلبم بود‌.

خونی را که از لای انگشت‌هام می‌زد بیرون می‌ریخت روی فرش فقط من می‌دیدم و زهرا‌.

تا ساعت‌ها هیچ‌کس نتوانست آرامم کند‌.

 

توضیح تصویر: خانم زهرا کاوه در لباس پدر

بعد نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

درگذشت مرحوم مغفور آقای حاج محمّد کاوه پدر شهید عزیز سردار محمود کاوه را که از سالیان پیش از پیروزی انقلاب با اینجانب مرتبط و به احساس و انگیزه‌ی انقلابی شناخته شده بود، به خانواده‌ی گرامی و همه‌ی بازماندگان و دوستان آن مرحوم تسلیت می‌گویم و اجر و پاداش الهی را برای آن مرحوم مسألت می‌کنم.

سیّد علی خامنه‌ای

۲۵ اسفند ۱۳۹۲

 

 

خاطره ای از محمد کاوه ( پدر شهید کاوه )

 

خضری، فرهاد؛ رد خون روی برف ؛ کتاب کاوه ؛ تهران: روایت فتح 1389 ؛ صفحه 162-163

 

1 نظر

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

محبوب‌ترین‌ها

آخرین مطالب

خبرنامه‌ی والعادیات

هر هفته درس‌ها را در رایانامه خود داشته باشید. راستی جمعه‌ها پوشه هرزنامه خود را نیز نگاه کنید!