یکشنبه, 24 خرداد 1394 ساعت 04:22

رد خون روی برف

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 

 رد خون روی برف

نم اشکی گوشه‌ی چشمش دیدم‌...

 

 

خود کاوه با گردان امام حسن علیه السلام رفته بود‌. و من با گردان امام سجاد‌ علیه السلام، از سمت راست.

بچه‌ها را از همه طرف می‌زدند می‌انداختند‌. هر کدام‌شان سه چهار تا تیر می‌خوردند می‌افتادند جلوم نفس آخر را می‌کشیدند البته اگر نفسی داشتند‌.

نفر جلوم حسن‌نیا بود‌.

حسن نیا گفت‌«‌از کجا برویم‌؟‌»

نمی‌دانستم‌.

گفت‌«‌چی کار باید بکنیم‌؟‌»

گفتم‌«‌زدن آن کالیبری که دارد می‌زندمان‌. آن از همه مهم‌تر است‌.‌»

هنوز چهار پنچ متر ازم دور نشده بود که یک گلوله‌ی آرپی‌چی آمد خورد بش‌. نصفه‌ی بدنش‌، از کمر به بالا‌، آمد افتاد جلو پام‌. چشم‌هاش هنوز باز بود‌. دهانش هم‌. انگار بخواهد چیزی بگوید که نوک زبانش‌ست‌.

توی اوج آن خون‌ها و گیجی از تیرهایی که از همه طرف می‌آمد دیدم چناری آمد خودش را انداخت کنارم‌.

نم اشکی گوشه‌ی چشمش دیدم‌.

بهش گفتم‌«‌چی شده‌؟‌»

گفت‌«‌نپرس‌»

گفتم«‌کی‌؟‌»

گفت‌«‌محمود‌.‌»

برگشتم خیره شدم به برانکاری که دست‌هایی خونین ازش آویزان بود از نوک انگشت‌هاش داشت خون می‌چکید روی برف...

 

آخرین ویرایش در جمعه, 29 خرداد 1394 ساعت 04:36

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

محبوب‌ترین‌ها

آخرین مطالب

خبرنامه‌ی والعادیات

هر هفته درس‌ها را در رایانامه خود داشته باشید. راستی جمعه‌ها پوشه هرزنامه خود را نیز نگاه کنید!