شنبه, 02 خرداد 1394 ساعت 12:37

نجات محمود

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نجات محمود

برگشتم دیدم محمود بیهوش‌ست و خون همه جا را برداشته‌.

قمی گفت‌«‌تیر خورده به پشتش از جلو شکمش آمده بیرون‌.‌»

 

 

صد متر مانده بود برسیم به تپه که برگشتم دیدم محمود ایستاده دارد دست تکان می‌دهد‌...

دیدم دستش شل شد افتاد زمین‌...

به خودم گفتم تیر خورده حتما‌...

به قمی گفتم‌«‌محمود انگار افتاد‌.‌»

گفت‌«‌می‌روم ببینم چی شده‌.‌»

برگشتم دیدم محمود بیهوش‌ست و خون همه جا را برداشته‌.

قمی گفت‌«‌تیر خورده به پشتش از جلو شکمش آمده بیرون‌.‌»‌...

محمود‌، بیهوش روی برانکار بود‌. پزشکیار گروه‌مان داشت معاینه‌اش می‌کرد‌.

گفتم‌«‌حالش چطورست‌؟‌»

گفت‌«‌خونریزی داخلی دارد‌.‌ ‌من فقط همین قدر می‌دانم که اگر نرسد بیمارستان‌...‌»

ـ ‌بیمارستان‌.‌آن هم نه هر بیمارستانی‌...

ـ‌ می‌بریمش ارومیه‌.

تا آن‌جا صد کیلومتر یا بیش‌تر فاصله بود‌. البته بدون تامین جاده‌ی ارتش‌.‌ و پر از کمین‌هایی که منتظر چنین فرصت‌هایی بودند‌...

گفتم‌«‌چریکی عمل می‌کنیم‌.‌»

ـ‌چطوری‌؟

گفتم‌«‌آمبولانس محمود را می‌گذاریم وسط دو تا ماشین دوشکا‌.‌»

ـ‌خب‌؟

گفتم‌«‌هر جا درگیری شد دوشکاها جواب می‌دهند و آمبولانس محمود می‌رود خودش را می‌رساند به ارومیه‌.‌»...

فیوز چراغ ماشین‌ها را برداشتیم روشن نشوند‌. مهتاب بود‌.

دیدم پشت ماشین‌ها پر از نیروست‌...

همه می‌خواستند بیایند و نمی‌شد‌. تک‌تک آوردیم‌شان پایین و با خواهش و تمنا و حتی زور گفتیم حالا وقتش نیست و این طوری کاوه را از دست می‌دهیم اگر اصرار بیش‌تر کنید‌.

حرکت کردیم‌...

به تابلویی نگاه کردم که می‌گفت سی کیلومتر مانده به ارومیه‌.

قمی با بی‌سیم گفت‌«‌فیوزها را بزنید چراغ‌ها را روشن کنید‌. چاره‌یی نیست‌. باید ریسک کنیم‌. و گرنه محمود را از دست می‌دهیم‌.‌»

با چراغ‌های روشن و تخته گاز رفتیم رسیدیم به شهر ارومیه‌. توی دروازه‌ی شهر یک آمبولانس مجهز منتظرمان بود‌. تا دیدمان علامت داد دنبالش برویم ‌آژیرکشان پشت سرش راه افتادیم‌. کی‌؟ داوزده شب‌. شهر اصلا خواب نبود‌. مردم همه آمده بودند جلو بیمارستان جمع شده بودند‌.

از یکی پرسیدم‌«‌مردم از کجا فهمیده‌اند‌؟‌»

گفت‌«‌توی رادیو اعلام کردند یکی از فرماندهان جنگ زخمی شده احتیاج مبرمی به گروه خونی o‌منفی دارد‌....‌»

کار بروجردی بود‌. پیشاپیش آمده بود بیمارستان با دکترها و همه هماهنگ کرده بود آماده باشند برای آمدن ما و محمود‌...

آن‌هایی که آن‌جا ایستاده بودند‌. با چشم‌های خودشان دیدند چشم‌های محمود برگشته و هیچ حالتی از زندگی در صورتش نیست‌...

همه‌مان رفتیم توی مسجد و با یاد نگاه‌های محمود دعای توسل خواندیم‌...

صبح ساعت شش راه افتادیم رفتیم بیمارستان ببینیم چی سر محمود آمده‌.

آمدم توی سالن بیمارستان‌، با دلهره‌، دیدم یکی از بچه‌ها دارد می‌خندد‌.

گفتم‌«‌چی شده‌...‌»

گفت‌« محمود حالش خوب شده‌. باورت می‌شود‌؟‌»‌...

همه‌مان با هم رفتیم توی اتاقی که محمود را تازه از اتاق عمل آورده بودند آن‌جا‌. یک لحظه‌، فقط برای یک لحظه چشم‌هاش را باز کرد‌، همه‌مان را دید‌، باز بیهوش شد‌...

سوار ماشین‌ها شدیم برگشتیم‌...

وقتی رسیدیم به روستا دیدم بروجردی‌، آرام و خونسرد و زودتر از همه‌مان‌، گرفته نشسته روی پله‌‌ی کنار دیوار و می‌خندد!

گفتم‌«‌تو مگر دیشب توی بیمارستان نبودی‌؟‌»

بود‌. تمام هماهنگی‌های شهر هم کار او بود‌.

گفتم‌«‌کی وقت کرده‌ای آمده‌ای این‌جا‌؟‌»

آن هم توی این جاده‌ی پر از مین و بدون تامین‌...

گفتم‌«‌حاجی جان‌. چرا بی احتیاطی کرده‌ای آمده‌ای جایی به این خطرناکی‌؟‌»

گفت‌«‌نمی‌خواستم هیچ کدام‌تان جای خالی محمود را حس کنید‌. باید می‌آمدم نشان می‌دادم یکی هنوز هست که محمود را یادتان بیاورد‌.‌»

 

خاطره‌ای از جاوید نظام‌پور ( همرزم شهید کاوه )

 خضری، فرهاد؛ رد خون روی برف ؛ کتاب کاوه ؛ تهران: روایت فتح 1389 ؛ صفحه 46ـ50

 

+ب.ن. توضیح عکس: شهید بروجردی دست به کمر ایستاده است و اسلحه کمری‌اش از زیر لباس بیرون زده، شهید کاره با لباس آرم سپاه و کفش‌های پاشنه خوابانده، کنار شهید بروجردی ایستاده است.

آخرین ویرایش در شنبه, 02 خرداد 1394 ساعت 12:43

2 نظرها

  • پیوند نظر کمالی دوشنبه, 25 خرداد 1394 ساعت 02:05 ارسال شده توسط کمالی

    جانم چه عکسی خداوند روح شهید بروجردی را به همراه دوستانش با شهدای کربلا محشور گرداند 

  • پیوند نظر عمار دوشنبه, 25 خرداد 1394 ساعت 02:03 ارسال شده توسط عمار

    سلام دلاور
    عجب عکس جالبی حال کردم
    دس مریزاد
    اجرتون با شهدا

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

محبوب‌ترین‌ها

آخرین مطالب

خبرنامه‌ی والعادیات

هر هفته درس‌ها را در رایانامه خود داشته باشید. راستی جمعه‌ها پوشه هرزنامه خود را نیز نگاه کنید!